ساعت دارد ۳ صبح میشود. خوابم میآید. یعنی امروز از وقتی بیدار شدم خوابم میآمده. اما الآن یک هوس عجیبی دارم برای بلند شدن از روی این تخت. پاک کردن لاکهای قبلی و زدن لاکهای جدید. هر چند که میدانم الآن٬ یعنی تا دقایقی دیگر خوابم میبرد و یک روز دیگر میمیرد٬ بی رنگ نو.
او پرواز میکند و من به خانه برمیگردم. کلافه. چند ساعت میخوابم. بلند که میشوم سالاد درست میکنم٬ چت میکنم و کتابهای نورسیده را ورق میزنم.
این سبک جدید زندگی من است: زندگی را پذیرفتن.
پردهی کرمرنگی رو که برای خونه خریدم٬ دارم وصل میکنم. به ایرادهای فنی برمیخورم. اهمیت نمیدم. سعی میکنم کار رو با نوعی لجاجت ادامه بدم. اول دیوار چسبیده به سقف رو با دستمال گردگیری میکنم. بعد پرده رو وصل میکنم. به صدای احمدرضا احمدی گوش میدهم که "من تو را سرتاسر نبودم" را میخواند.
دوباره و دوباره گوش میدهم. به این شعر عمیقاً عاشقانه...
من در اتاق سفید
تو را خفتهام
تو را پوشیدهام
سفیدی را صدا نمیکنم
مرا دوست بدار
"حق تن" چه ارتباطی دارد با عشق یا تعهد؟ این سوالی بود که امروز مدام ذهنم را مشغول کرده بود. گفتوگویی هم در نزدیکیاش داشتم٬ که چندان خوشایند نبود. از این گفتوگوها که بیشتر محصول رنجشست تا گفتوگو دربارهی یک امر بیرونی که ارتباط مستقیمی به آدم ندارد. آدمی را که رنجیده نمیخواهم رنجاندهام و سوالم همچنان باقیست.
اگر تعهد در حوزهی اخلاق تعریف شود٬ آیا جبههگیریاش به نفع حق خواهد بود یا عشق؟ یعنی اخلاق پشت حق را میگیرد یا عشق؟ اگر پشت حق را بگیرد٬ آیا قدرت پذیرش تنها ماندن عشق را دارم؟ خصوصاً اگر قرار باشد روزی ماجرا برعکس شود و آن عشق٬ عشق من باشد که در مقابلش جبههبندی اخلاق و حقوق انسانی را شاهد باشم!
خلاصه از این دست سوالهایی که شاید به تعداد آدمها و موقعیتهایی که آدم در آنها قرار میگیرد٬ جواب برایش وجود داشته باشد...
خانه چه جور جاییست؟ مجموعه یک یا چند اتاق و آشپزخانه و دستشویی و حمام؟ برای من خانه جاییست که با علاقه به سمتاش بروم. جایی که چه کسی در آن منتظرم باشد چه نباشد٬ از برگشتن به سویاش بعد از کار یا درس یا خرید یا هر چه٬ احساس رضایت کنم. جایی که وقتی داخل میشوم و در را میبندم٬ در آن احساس امنیت و آرامش کنم. جایی که در معرض مسایل ناگوار نباشم. چه این مسایل چیزهایی نظیر صاحبخانهی فضول باشد چه چیزی مثل یک فرد/نظام سرکوبگر مداخلهجو.
بهار است و آفتاب میافتد بر تمام شهر. گاهی سرکی میکشم به داخل شهر و در آفتاب و کنار رودخانه یا بین مردم قدم می زنم. آرام هستم و ناخوشایندیهای زندگی را هم پذیرفتهام. پس خوش میگذرد. با این همه باز هم وقتی به سمت خانهام برمیگردم٬ احساس لذتبخشی دارم. بخصوص وقتی از دور کوچهی پر از درختهای پرشکوفه را میبینم.
گاهی دلیل دوست داشتن یک آدم را نمیتوان توضیح داد. نمیشود گفت به چه دلیل مشخصی عاشق فلانی شدهام/بودهام. این وضعیت وقتی بغرنجتر میشود که یک مشاور مینشیند روبهرویت و از تو توضیح میخواهد. بعد تو یاد درس رسم کلاس ریاضی مدرسه میافتی. یاد ترسیم کردن اشکال هندسی که دو دو تا چهار تا سرشان میشد بدفرم! بعد تو که عشقت را به تابلوهای امپرسیونیستی تشبیه میکنی٬ میمانی که به این ذهن حسابکتاب محور چه جواب دهی!
بعد زمان میگذرد. ارزشهایت تغییر میکنند. تغییر که نه٬ انگار در گذر زمان صیقل میخورند و درخشششان تازه نگاهت را جلب میکند. آن موقع است که میفهمی موضوع امپرسیونیسم و درس رسم مدرسه نیست. موضوع این است که چیزی باید باشد که با ارزشهای تو مطابقت کند٬ تا به آن بنازی و آن را به عنوان یک شاهد (نه حتی دلیل!) رو کنی.
این روزها دارم تجربه میکنم که شاهد داشتن برای دوست داشتن یک آدم٬ یعنی چه. شاهدی دارم که گواهی میدهد به لزوم علاقهام.
صبح برای تمدید اقامتم رفتم اداره خارجیهای شهرم. سرم را کردم توی دفتری که قرار بود کارم آنجا انجام شود. خانم پشت میزش نبود. اما من ندیدم که پشت در یک میز دیگر هست و یک کارمند هم آنجا نشسته. خواستم در را ببندم که یکی بلند گفت هلووو؟ سرم را کردم داخل و لبخند پهنی تحویلش دادم. یک مرد میانسال لاغر و قد بلند بود. لبخند زدن یکی از اولین درسهای زندگی در اینجا بوده است. اما این بار لبخندم کارگر نیفتاد. چون آنجا اداره "خارجی"هاست و لبخند معنایی ندارد. خشک گفت که همکارش دیرتر میآید و بیرون منتظر بمانم.
همکارش دیر آمد. قدم زدم در راهرو. به تک و توک آدمهایی که میآمدند میرفتند در اتاقهای مختلف در بسته نگاه کردم. فکر کردم باز هم جای شکرش باقیست که الآن در شهر کوچکی هستم٬ وقتی در پایتخت بودم٬ اداره خارجیهایش خیلی شلوغ بود و به همان نسبت هم متصدیاناش٬ بدخلقتر بودند و بدقلقتر.
وقتی خانمی که باید کار من را انجام میداد٬ آمد باز هم ناخودآگاه لبخند پهنم را تحویلش دادم. جوان بود و با لبخند مودب و مهربانی جوابم را داد. بدون سوال و جواب اضافه کارم را راه انداخت٬ به پروندهی قطورم چند برگ جدید اضافه شد و پاسپورتم مهر خورد٬ یک بار دیگر برای یک دورهی اقامتی دیگر.
بیرون زدم از اداره و به زندگی روزانهام برگشتم. تا نوبت لبخند بعدی در ادارهی خارجیها. لبخندی که بلاتکلیف است چون مشخص نیست طرف مقابلش میلی به پاسخ دارد یا نه!
حدود دو سال از آخرین نوشتهام در این وبلاگ میگذره. چه چیزی تغییر کرده در من؟ ارزیابی درستی ندارم. شاید دمدستترین اونها این باشه که حساستر شدم خیلی. به کوچکترین محرک روانیای پاسخ میده اعصابم. مث بچهی کوچولویی که توی خواب نور بیفته روی صورتش و اون چشمهای بستهاش رو به هم فشار بده. اعصابم حالت نوزادی رو پیدا کرده که کوچکترین صداها میتونه از خواب بیدارش کنه تا گریه و جیغ رو سر بده. این یه وضعیت بده؟ وضعیت قرمز؟ یا دورهی گذار؟ ترجیح میدم فکر کنم سومیه.
به هر حال٬ من چند روز بعد از پست قبلی مهاجرت کردم. در یک وضعیت معلق عاطفی. وضعیتی که دو سال طول کشید تا تلخی و فشارش ناچارم کنه که پایان یه دوره از زندگیام رو بپذیرم. روزهایی بود که فکر میکردم یا سعی میکردم به خودم تلقین کنم همه چیز اوکی و خوبه و همون مواقع هم بود که یکبند کابوس میدیدم. با این همه با هم حرف نمیزدیم. مثل دو تا قطار که توی ایستگاه به هم میرسن و ساعتها کنار هم ساکت توقف میکنن و در نهایت هر کدوم به یه مقصدی به راه میافتن٬ راهی شدیم.
حالا بهار شده. بهار ۱۳۹۰. من چند روز دیگه ۳۰ ساله میشم.
پیشتر فکر میکردم طاقت زندگی توی سرما رو ندارم. حالا بعد از حدود دو سال زندگی در قلب یخی اروپا به این نتیجه رسیدم که برف دوست صمیمی منه. که حتی این روزها که بهار تازه سر زده و قاعدتا باید مقدم آفتاب رو مثل مهمونی نازنین گرامی بدارم٬ باز هم دلم پیش برفه. برفی که نوک انگشتات توی کفش یخ میزنه. خودت رو با عجله به خونهات میرسونی و اونجا آرامش و امنیت منتظرته. این رو شاید بشه گذاشت به حساب یک نمونه از تغییراتم از پست قبلی تا پست جدید!
ما بر لبه ایستاده ایم، بر لبه همه چیز. این چیزی است که مدت ها می شود که به آن رسیده ام. بر لبه خوشبختی، شادی، و حتی سلامت روان و یا بر لبه دموکراسی، امید به آینده ای بهتر برای این کشور، مشارکت سیاسی و اجتماعی و ... . بر لبه ایستادن، هیجان خودش را دارد، تو برای مثال در حالی که چشم انداز رو به رویت دشت وسیع جنبش های اجتماعی، بخصوص جنبش موفق و گسترده زنان است، می دانی اگر یک قدم جا به جا شوی، از پشت سقوط کرده ای در یک پرتگاه چهار هزار پایی سیاه که ملغمه ای است از احساس سرکوب، خستگی ها و ناامیدی های یک کشور. بخاطر همین هم فاصله بین سلامت روان داشتن تا نداشتن تا سقوط کردن حتی در خودآزاری های اغراق شده، یک قدم است.
پی نوشت: خوب نبودم آن موقع ها، الآن خوبم. شاید حتی بهتر از همیشه.
