تبليغاتX
مرغ مینا

مرغ مینا

برای زندگی، چه مجلس جشن و سرور، چه تراژدی ای ژرف!

می گویم نامجو شکل روزهای ما است، عاصی غم انگیز «...بگو بگو که چه کارت کنم بگو که شکارت کنم بگو...» گوشش می دهیم و از نمایشگاه مطبوعات فاصله می گیریم.

نمایشگاه مطبوعات به من حس زندگی در آلمان شرقی را داد. زندگی در بلوک شرق دنیا. آنجایی که جای هر چیز خوبی را می گویند که ایدئولوژی منتهی به سکوت گرفته بود.

می رویم در کوچه مجله می زنیم کنار و همان جا در ماشین می نشینیم بدون هیچ حرفی. پنجره های تحریریه از پایین، آن جایی که ما بودیم، پیدا بودند، ساکت و خاموش. چقدر در این کوچه آمده بودیم و رفته بودیم؟

کافه هنر و قهوه اسپرسو. سیگار و چای. 

و بعد «سیر روز در شب» یوجین اونیل/زنجانپور، در سالن بدون تهویه با صندلی های قژ قژ کنان میان دایلوگ های بازیگران. دیوار کی فرو می ریزد؟ نه مک دونالد می خواهیم نه کوکاکولا، فقط کمی هوا برای تنفس لطفاْ و بازیگرانی امیدوار تر. تئاتر خوبی بود البته.

پی نوشت ها:
۱- فکر می کنم فرح استاکمن ،از بوستن گلوب، گلویش گرفته بود آنقدر که مدام مجبور بود در جواب سوال های بی ربط مراجعه کنندگان به غرفه مطبوعات آمریکا، توضیح دهد که نماینده دولت ایالات متحده نیست، و صرفاْ روزنامه نگار است.

۲- قبل از نمایشگاه رفتم برای نهار خانه هنرمندان. پاییزش قشنگ است و مزه داد تنهایی قدم زدن.

۳- مرسی از ایشان برای تئاتر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 23:39  توسط مریم   | 

آیینه شمعدان را دوست دارم. حلقه را هم دوست دارم. اما دیگر هیچ چیز عروسی را دوست ندارم. از نمایش داده شدن عروس، از دیدن آن همه مهمان غریبه ی غیر صمیمی (که حرکاتشان آدم را یاد هشت پا می اندازد)، از میز غذا که مسلماْ باید قبل از هجوم قحطی زدگان ار آن فیلم برداری شود برای ثبت در تاریخ!، از تصنع در همه چیز این جشن کذایی متنفرم. حالا این عروسی آمده چسبیده به ما. مبارکشان باشد!

بی هیچ ربطی حتی کوچک: روزنامه امروز اولین شماره اش در نمایشگاه مطبوعات منتشر شد. همان جور که همه می گفتند مطالب خوب بود، ولی بد چیده شده بودند انگار، و یک جوری شده بود. حالا درست می شود. ولی بدتر از همه عکس آن همه مرد بود ولو در صفحه اول. سرسام گرفته ام از ظهر!

این هم نوشته فهیمه درباره شماره اول روزنامه : روزهای جدید؛ روزنامه جدید

دست هایش هم نوشته غم انگیز الهه است برای ترانه، یکی از دخترهای خبرنگار، که دیروز یا پریروز سر یک اتفاق همه انگشت های دو دستش قطع شدند. من هم امروز مدام به دست هایم فکر می کردم مثل الهه. من هم امیدوارم انگشت های ترانه بتوانند برگردند دوباره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 21:41  توسط مریم   | 

برای شناخت کل ملت ایران، فکر کنم یک بار نگاه کردن به صف بلیط مترو کافی باشد. معمولا دو تا باجه بلیط فروشی وجود دارد، دومی با فاصله یک متری از اولی. نتیجه چه می شود؟ می شود صفی طولانی جلوی اولی و تقریباً هیچ کس جلوی دومی. یعنی چه؟ یعنی ملت ایران، همان جایی که همه می ایستند، می ایستد؟ آن چیزی را که همه انجام می دهند، به طرز غیر منطقی ای کپی برداری می کند؟ یعنی چشم انداز حتی یک متری ای از اطرافش ندارد؟

با حرص از کنارشان می گذرم و می روم جلوی باجه دومی می ایستم. به جای خوشحالی از خالی بودن جلوی باجه و مجبور نبودن به ایستادن در صفی طولانی، حرص می خورم که آخه ملت یه ذره چشمتون رو باز کنین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 0:7  توسط مریم   | 

۱- امروز برای اولین بار رفتم پارک زنان. خوب بود. کیف کردم. وقتی موقعیت گند است، خب بگذار یک جایی برای نفس کشیدن باشد. به درک که جداسازی جنسیتی هزار کوفت و زهر مار با خودش می آورد. به درک که در جهان متمدن زیر صفر ایستاده ایم. بگذار برویم یک جایی کسی متلک نگوید. کسی به بلندی و کوتاهی لباس مان گیر ندهد. بگذار راحت باشیم، حتی برای یک ساعت. البته فهیمه گفت که جوگیر شده ام. شاید راست می گوید. اما خودم فقط یاد آل پاچینو میافتم در بی خوابی، و اصرارش در آخر فیلم که بگذار بخوابم، یک چیزی مثل رهایی.

۲-نمی دانم این خستگی های شبانه و خواب عمیق بعدش را دوست دارم، یا از این خستگی ها و هیچی نخواندن ها و سگ شدن ها بیزارم. دعوا دارم شب ها. کار روزنامه زیاد است. پر انرژی ام البته در روز، ولی شب ها خیلی خوابم می آید و کلافه ام.

۳- کشف جدیدم، لذت عجیبی است که در اتوبوس سوار شدن در شب وجود دارد. وقتی اتوبوس خالی است، و انگار که از همه دنیا دوری.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 23:56  توسط مریم   | 

بیشتر از قبل می گویم «بزنم به تخته» این روزها، خیلی هایش را هم البته در دلم. مثلا وقتی دارم می گویم با فلانی رابطه مان خوب است، با نگرانی عجیبی انگشت هایم می دود روی میز و ضربه ای شاید یواشکی که کسی نبیند به آن می زند. امشب فکر می کردم که چرا اینطور شده ام. نمی گویم قبل نبوده ام ولی الان بیشتر شده است. فکر می کنم به خاطر پیروی نکردن امور دور و برمان از قانون ساده علت و معلول است. یعنی چیزهایی اتفاق می افتد که خیلی خارج از اراده تو است. تو کارت را بارها از دست می دهی، مثلا بی آنکه کم کاری کرده باشی یا نشانه هایی از رکود اقتصادی در محل کارت به چشمت خورده باشد و غیره. این احساس امنیت نکردن که از این جور چیزها شروع می شود و به همه زوایای زندگی کشانده، فکر کنم نقش پررنگی در این دویدن انگشت هایم به روی میزی، دری و تخته ای دارد خلاصه. 

بی ربط: رفتم دفتر سیما. دفتری که بعد از بسته شدن مجله اجاره کرده و ار آنجا برای ویرایش و ترجمه استفاده می کند. انرژی خوبی می داد به آدم آن اتاق گرم تمیز با چوب های روشن بر دیوارهایش.

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 22:27  توسط مریم   | 

ساعت ۷ و نیم بیدار شدم. از آن موقع نشسته ام اینجا. به موسیقی ای که نمی دانم اصلا نوازنده اش کی است و از کجا و کی در کامپیوتر من پیدایش شده، گوش می دهم. صدای سنتور را آنقدر دوست دارم که گوشش بدهم دوباره و دوباره...

حسی دارم، مثل اینکه نخواهی زمان بگذرد، دوست داشته باشی زمان در همین صبح ابری کش بیاید تا ابد.

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 8:34  توسط مریم  

در فاصله اندک تمام کردن کارها تا زمان صفحه بندی، به آرشیو شعری سر می زنم، می خوانم:

...تنهایم
آن‌چنان
که دروازه‌ام
صدای کوبش دست‌ها را
از یاد
برده است...

و این عجیب است، بعد از یک روز کافه و کتاب و عاشقانه ها

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 23:15  توسط مریم