می گویم نامجو شکل روزهای ما است، عاصی غم انگیز «...بگو بگو که چه کارت کنم بگو که شکارت کنم بگو...» گوشش می دهیم و از نمایشگاه مطبوعات فاصله می گیریم.
نمایشگاه مطبوعات به من حس زندگی در آلمان شرقی را داد. زندگی در بلوک شرق دنیا. آنجایی که جای هر چیز خوبی را می گویند که ایدئولوژی منتهی به سکوت گرفته بود.
می رویم در کوچه مجله می زنیم کنار و همان جا در ماشین می نشینیم بدون هیچ حرفی. پنجره های تحریریه از پایین، آن جایی که ما بودیم، پیدا بودند، ساکت و خاموش. چقدر در این کوچه آمده بودیم و رفته بودیم؟
کافه هنر و قهوه اسپرسو. سیگار و چای.
و بعد «سیر روز در شب» یوجین اونیل/زنجانپور، در سالن بدون تهویه با صندلی های قژ قژ کنان میان دایلوگ های بازیگران. دیوار کی فرو می ریزد؟ نه مک دونالد می خواهیم نه کوکاکولا، فقط کمی هوا برای تنفس لطفاْ و بازیگرانی امیدوار تر. تئاتر خوبی بود البته.
پی نوشت ها:
۱- فکر می کنم فرح استاکمن ،از بوستن گلوب، گلویش گرفته بود آنقدر که مدام مجبور بود در جواب سوال های بی ربط مراجعه کنندگان به غرفه مطبوعات آمریکا، توضیح دهد که نماینده دولت ایالات متحده نیست، و صرفاْ روزنامه نگار است.
۲- قبل از نمایشگاه رفتم برای نهار خانه هنرمندان. پاییزش قشنگ است و مزه داد تنهایی قدم زدن.
۳- مرسی از ایشان برای تئاتر.
