هوای تهران خوب شده است. یعنی تازه شده است زمستان. برف هم که می بارد و نمی بارد. وقتی می بارد آنقدر ملایم و سبک است دانه هایش که انگار فقط برای زیبایی است که می بارد و خبری از جبر فصول در آن نیست. وقتی نمی بارد هم هیچ اطمینانی وجود ندارد. مثل عاشقی هستی که فکر می کند سر پیچ بعدی، کوچه بعدی، ممکن است در مواجهه با کسی که دوستش می دارد قرار بگیرد.
سه شنبه شب هم در ترافیک سرسام آور، من و "او" خودمان را رساندیم به خانه هنرمندان تا در مراسم پایانی نمایشگاه عکس "زنان و زندگی شهری" شرکت کنیم که دیر رسیدیم. اما از مریم جان ما تقدیر شده بود و بعد در کافه مهمانمان کرد و با بچه ها خوش بودیم تا دیروقت. ساسان هم که کم نگذاشت برای خنداندن مان در آن شب برفی.
تا ساعتی دیگر هم در روزنامه خواهم بود. مثل ورود به رینگ بوکس است، آنقدر که این هفته کار دارم. نمی دانم هم از کدام طرفش باید شروع کنم. از خرید برای جشن ازدواج گرفته، تا کار تحقیقی که حسابی عقب مانده و نمی دانم به چه رویی به "کارفرمای محترم" زنگ بزنم. از ترجمه گرفته تا تنظیم ابتدایی یک مصاحبه عزیز که کمی هم دیر شده. از کار خود روزنامه گرفته تا پرو لباس و وقت گرفتن برای آرایشگاه و ... .
