تبليغاتX
مرغ مینا

مرغ مینا

برای زندگی، چه مجلس جشن و سرور، چه تراژدی ای ژرف!

هوای تهران خوب شده است. یعنی تازه شده است زمستان. برف هم که می بارد و نمی بارد. وقتی می بارد آنقدر ملایم و سبک است دانه هایش که انگار فقط برای زیبایی است که می بارد و خبری از جبر فصول در آن نیست. وقتی نمی بارد هم هیچ اطمینانی وجود ندارد. مثل عاشقی هستی که فکر می کند سر پیچ بعدی، کوچه بعدی، ممکن است در مواجهه با کسی که دوستش می دارد قرار بگیرد.

سه شنبه شب هم در ترافیک سرسام آور، من و "او" خودمان را رساندیم به خانه هنرمندان  تا در مراسم پایانی نمایشگاه عکس "زنان و زندگی شهری" شرکت کنیم که دیر رسیدیم. اما از مریم جان ما تقدیر شده بود و بعد در کافه مهمانمان کرد و با بچه ها خوش بودیم تا دیروقت. ساسان هم که کم نگذاشت برای خنداندن مان در آن شب برفی.

تا ساعتی دیگر هم در روزنامه خواهم بود. مثل ورود به رینگ بوکس است، آنقدر که این هفته کار دارم. نمی دانم هم از کدام طرفش باید شروع کنم. از خرید برای جشن ازدواج گرفته، تا کار تحقیقی که حسابی عقب مانده و نمی دانم به چه رویی به "کارفرمای محترم" زنگ بزنم. از ترجمه گرفته تا تنظیم ابتدایی یک مصاحبه عزیز که کمی هم دیر شده. از کار خود روزنامه گرفته تا پرو لباس و وقت گرفتن برای آرایشگاه و ... .

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 12:14  توسط مریم   | 

تصمیم گرفته ام از این به بعد به صورت مرتب سرکی بکشم به ان جی او های مختلف و درباره کارشان و چالش ها و موفقیت هایشان در روزنامه بنویسم. اولین ان جی اویی هم که به سراغش رفتم، انجمن «شفای وسواس ایران» بود، که گزارشش امروز منتشر شد. دکتر اسلامی نسب، مدیر این انجمن در گفت و گویی که داشتیم، از آمار غیر منتظره ای صحبت به میان آورد، او گفت که ۴۴ درصد از ایرانی ها وسواس دارند و ایران یکی از سه کشور جهان است که بیشترین وسواسی ها را دارند و انتقاد کرد از اینکه چرا دولت هیچ برنامه ای برای کمک به این افراد ندارد. تلاش هم کرد تا جایی که وقت داشتیم و امکان، درباره خود وسواس، علل شیوع آن و دیگر آماری که بر اساس مراجعات به دفتر این انجمن و تماس های مردم با خطوط مشاوره آن بدست آمده است، صحبت کند.

می توانید گزارشی را که از گفت و گویم با دکتر اسلامی نسب نوشته ام، در اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 0:23  توسط مریم   | 

می گویی زندگی، این طور نمی شود. اما زندگی برای من، همین طوری که برای تو نمی شود، شده بود. برایش شوق داشتم. رویایم بود.

رویایم بود.

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 23:20  توسط مریم   | 

درد را چطور می شود نوشت؟ استیصال را؟ چطور می شود از زندگی برید، بدون درد و رنج؟ چطور می شود این خط بی حاصل روزها و دقایق را رساند به خاک؟

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 0:8  توسط مریم   | 

توی قلم چی دوست شده بودید. یک روز که رفته بودی برای آزمون، داد زده بودی که کی جغرافی می رساند تا به او ریاضی برسانم؟ دختری آن وسط فوری گفته بود من. حتی حرکت دستش را هم به یاد داری. طوری دستش را آورده بود بالا، که انگار بخواهد اجازه بگیرد. بعد هر دو دانشجوی دانشگاه تهران شدید. سعی می کردید هر جوری که شده راهتان را با هم بیاندازید و بروید و بیایید. بعد هر دو دوست پسر پیدا کردید. چادرش را در می آورد، می گرفتیم زیر درخت توت، دوست پسرش می تکاند و می خوردیم. در کوچه های امیرآباد. یا موقع زمستان، برف می آمد حسابی و تند تند عکس می گرفتیم، در پارکی که از برکت برف، پرنده هم در آن پر نمی زد.

بعد همه چیز به سرعت تمام شد. یا تغییر کرد. آنها با هم ازدواج کردند، ما از هم جدا شدیم. بعد از امتحانات ترم دوم، او حامله بود و من همچنان عاصی و سر به هوا.

اما قبل از آن جدایی و آن ازدواج، اتفاقی افتاده بود. او چیزی گفته بود. چیزی که فقط به او گفته بودمش، چیزی که حتی بیشتر از جدی شوخی بود اما به هر حال شخصی و رمزگونه بود. از آن رمزهای دخترانه و پر از بوی بیست سالگی. اما او مقابل هر چهارتایی مان باز گفتش.

برای من تمام شده بود دیگر. حالا آمده و پیغام گذاشته است. من را پیدا کرده در این دنیای مجازی و از آن طرف این همه کیلومتر مابین قاره ها و زندگی ها، برایم پیغام گذاشته که "هنوز شکل همان موقع هایی" و بدتر اینکه نوشته "قربون چشم هایت بروم." این فقط مدل حرف زدن او است.

حس می کنی می توانی لمسش کنی. انگار دارد دوباره تو را با دلواپسی هایی که معمولاً مادرها دارند، نگاه می کند. انگار دوباره داری از دستش حرص می خوری که چقدر بی فکر عاشق است. انگار الان دوباره بعد از ۷ سال، به اندازه ماه ها برایش حرف داری اما نمی خواهی بگویی، حتی کلمه ای از آن همه حرف را. دوست داری فقط در جوابش سکوت کنی.  

دلتنگم این روزها. همه چیزی هم در اطراف من به این دلتنگی دامن می زند. به اینکه لذتم این باشد که بی صدا پشت آدم ها در پیاده رو راه بروم و فقط به قدم هایی که بر می دارم نگاه کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 0:4  توسط مریم   | 

نارنجی یا زرد یا آبی؟ کدام رنگ لاک بزنم؟ ابروهایم هم حسابی خوشگل شدند امروز. کلاْ خیابان و مترو و مردم هم خوب بودند امروز. الان هم دارم ویگن گوش می دهم. همه این ها یعنی «او» دارد می آید.

با ربط: جوادم؟ شما هیچ وقت جواد نبوده اید؟ اصلاْ جلوه های سطحی از شادی هایِ عمیق ِ عشق ورزی، جواد است؟ شما دیگر چرا این حرف را می زنید؟ بله شما را می گویم، خود شما، دوست عزیز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 21:13  توسط مریم   | 

برای روز جهانی ایدز، اول دسامبر که امسال ۱۱ آذر، بود با زنی ۳۶ ساله که حالا هشت سال می شود که با اچ آی وی زندگی می کند، مصاحبه کردم. با اینکه مصاحبه تلفنی بود و نه رو در رو، اما باز هم خودم دوست داشتم کارم را:

گفت و گو با یک ‌مبتلا به اچ آی وی در روز جهانی ایدز‌:
زندگی در جریان است؛ نا امید نشوید

امروز در حالی روز جهانی ایدز نام گرفته، که طبق آخرین آماری که سازمان ملل در آستانه این روز جهانی منتشر کرد، 2/32 میلیون نفر در جهان با این بیماری زندگی می‌کنند و 95 درصد از این افراد در کشورهای در حال توسعه هستند؛ اما کسی که در این آمار چیزی نیست جز یک رقم، چگونه زندگی اش را می‌گذراند و چه می‌گوید. برای مصاحبه با زنی که خود از افسرده مطلق به مشاور «باشگاه یاران مثبت» بدل شده است، تنها یک شماره می‌گیریم و باقی، گفت‌وگویی است که می‌خوانید. «باشگاه یاران مثبت»، انجمنی است که از سال 85 برای مشاوره و آموزش در بیمارستان امام خمینی راه‌اندازی شده است.

فراتر از انگ‌ها و ترس‌ها
تماس برقرار می‌شود. صدای پشت تلفن شبیه صدای هر زن دیگری است. چیزی که در طول مکالمه هم بیشتر خود را نشان می‌دهد این است که این زن 36 ساله هم مثل هر زن دیگری آرزوها ، عشق‌ها، نگرانی‌ها و غم‌ها و افسردگی‌های خودش را دارد. شاید تنها تفاوت این باشد که او حالا هشت سال است که دارد از آن طرف مرز به زندگی نگاه می‌کند؛مرزی که برای بسیاری گره خورده با ترس‌ها و تابوهاست، برای او تجربه ای از سر گذرانده شده است: «سال 79 بود که فهمیدم ویروس اچ‌آی‌وی وارد بدنم شده».
البته برای او که دو فرزند هم دارد، زندگی با ایدز ساده نبوده است:«روزی با خواهرم به دکتر رفته بودم، پرستار گفت معلوم نیست چه کار کرده، الان هم آمده اینجا می‌خواهد ما را هم آلوده کند؛ به خواهرم گفتم برویم نمی‌خواهم معاینه شوم و در تمام طول راه گریه کردم و از خدا مرگ خواستم که دیگر نباشم تا هر وصله ای را به من بچسبانند.» با این همه ادامه داد: «الان دیگر به هیچکس خرده نمی‌گیرم. می‌فهمم که این ترس‌ها به خاطر ناآگاهی است که متاسفانه همچنان نسبت به ایدز در جامعه وجود دارد. نمی‌دانند این بیماری چیست و چگونه منتقل می‌شود؛ به همین خاطر حتی از بودن در کنار کسی که دارد با ایدز زندگی می‌کند، به ترس می‌افتند».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 0:17  توسط مریم   | 

در پست آخر روزبه می خوانم که نوشته:"اینجا بیشتر همکاران حتی اگر در یک اتاق و در میزهای کنار هم باشند کمترین کلمات بین شان رد و بدل می شود."

دقیقاً این جملات او یعنی دست گذاشتن بر دل پر من. البته من مثل او از نیویورک نمی لاگم و در همین تهران خودمان هستم و بین هم زبان های خودم. اما واقعاً این چه وضعی است؟ احساس می کنم مدام دارم انرژی از دست می دهم برای اینکه کمی فقط کمی انرژی بگیرم. مثلاً نمی شود سر نهار کمی با هم حرف بزنیم؟ کمی خوش خلق تر باشیم؟ کمی به جای اخم لبخند به چهره داشته باشیم؟ دوست ندارم این فضای این شکلی را. این آدم های بد اخم متکبر را، لااقل ظاهراً متکبر را.

روابط هم همه مردانه. یعنی کلاً مردان تحریریه (بجز چند تایی از آنها) زورشان می آید که فکر کنند ما زن ها هم نیاز به روابط دوستانه داریم. ما را در سکوتی که بوی گندیدگی سنت و باورهای به شدت خاورمیانه ای می دهد غرق می کنند، در حالی که همدیگر را با اسم کوچک صدا می زنند و کلاً وقتی سر نهار هم بحث های عمومی مطرح می شود، روی سخن و نگاهش به سوی هم است، صرفاً...صرفاً...صرفاً!

دلم برای مجله زنان خیلی تنگ می شود اینجور وقت ها.

اه به این روزها که می گذرند و اسمش را گذاشته ایم زندگی، البته واقعاً زندگی است چون داریم نفس می کشیم، به هم سلام می کنیم، از هم سوال می کنیم و به هم جواب می دهیم. اما به اعتقاد من این مردگی است بیشتر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 23:27  توسط مریم   | 

گفتنی نیست. یعنی امروز چند بار خواستم به کسی درباره اش بگویم، اما نگفتم. احساس کردم با توضیح دادن، جادویش را از بین می برم. حتی به آن دوست دوران مدرسه که اتفاقی در خانه هنرمندان دیدمش هم چیزی نگفتم، با اینکه فضا آماده بود که بگویم. فقط خودم می دانم که بعضی چیزها نشانه اند و فکر می کنم که توضیح دادن هم ندارد.

و باید بگویم نشانه امروز مستم کرده است. آنقدر که نمی دانم.

بی ربط: زن بودن،زنی که از تو ساخته است تعلیم و تربیت، یعنی اینکه وقتی ۱۱ شب از روزنامه می آیی بیرون، پا پس می کشی ناخودآگاه از خلوتی خیابان در جمعه شب.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 0:2  توسط مریم   | 

چیزی که از دندان های تیزش جان به سلامت برد، تنها تکه ای از قلبم بود. عقل به کلی زایل شده، انگشتان چون جذامیان جویده جویده بر جا مانده، شکمم، روده هایم در پس مانده کرکس هایش به جرمی گنگ شباهت داشت.

چه می کند تکه ای از قلب جز تنفس؟ هر چند هوا کثیف است در تهران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 12:17  توسط مریم   | 

با آن کابوس احمقانه از خواب پریدم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. می دانستم اتفاق بدی باید افتاده باشد. قبل از سوار شدن به تاکسی تلفن زدم به آیدا. گریه می کرد. فاطمه پژوه را اعدام کرده اند. در خیابان گریه می کردم. بدون اهمیت به این همه نگاه کنجکاو. گریه برای ناتوانی هایمان، برای دردهای خانگی مان.

همه ی روز این کابوس های به هم پیچیده، با هم ترکیب شده، دوره ام کرده بودند. تلفن بزنم به دخترهایش؟ چه بگویم؟ بپرسم رسم اعدام چطور است؟ بپرسم بر اساس این رسم چه وقت جسد مادرتان را تحویل می گیرید؟ بپرسم می دانید چقدر در ناتوانی هایمان شبیه هم هستیم؟ در کابوس های شب ها و روزهایمان؟

حوصله ندارم. حوصله این روزها را اصلاْ. خوب است که روزنامه ای وجود دارد که می روی و چیزی می نویسی و دیر بر می گردی و روزت را می گذرانی. خوب است که دوستانی داری که بخندی با آنها. همین خوب است. دیگر چه می خواهی از این همه تلخی؟

هیچ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 23:18  توسط مریم   | 

خواب دیدم که در خانه «او» هستم. خانه اش بزرگ تر شده بود در خواب. پرده توری سفید پنجره را تا آخر کشیدم. «او» رفته بود در آشپزخانه. من آنجا در هال بودم. دلتنگی بود همه خوابم. الان «او» کجاست؟ نمی دانم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 11:6  توسط مریم   | 

امروز خبر رسید از زندان که احتمالاْ فاطمه پژوه چهارشنبه این هفته اعدام می شود. فاطمه پژوه همان زنی است که نصف شب با صدای ناله بیدار می شود و می بیند که شوهر صیغه ای اش دارد به دختر ۱۴ ساله او تجاوز می کند. همان زنی که بعد مرد را می کشد. همان که تا صبح می نشیند بالای سر جسد مرد و نگاهش می کند. همان که بعد تصمیم می گیرد جسد را تکه تکه کند.

امروز با دخترش حرف زدم. گریه می کرد. امیدوار بود خبر درست نباشد.

مسلماْ آدم کشی فاطمه را تایید نمی کنم، اما حسش را قابل فهم می دانم. و فکر می کنم اگر آدم کشی او کار زشتی بود، کشتن او هم کار بسیار زشت تری است. اگر او دیروز کنترل اعصابش را نداشته در زمان کشتن آن مرد، امروز سیستم قضایی با خونسری دارد شانه اش را می اندازد بالا و او را به طناب دار می سپارد.

امیدوارم خبر درست نباشد. امیداورم سحر چهارشنبه چنین واقعه شومی را رقم نزند. امیدوارم این خانواده بیشتر از این از هم نپاشد. امیدوارم همه چیز مثل یک کابوس که بیدار شوی و ببینی که همه چیز خواب بوده، تمام شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 21:55  توسط مریم   | 

دیشب تا صبح با چراغ روشن خوابیدم، یعنی خوابم برد. با صدای موسیقی. شاید همین صدای موسیقی هم بود که باعث شد ابداً احساس ناراحتی از نور چراغ نداشته باشم.

امشب در راه برگشت آنقدر تاکسی آرام حرکت می کرد که احساس کردم واقعاً فرقی نداشت اگر به جای یک سمند، سوار یک کالسکه بودم. این خیال بردم به جاهایی دور. از خودم پرسیدم که دوست داشتم سوار یک کالسکه بودم و مثل مادام بوآری در کالسکه مشغول عشقبازی، یا سوار یک کالسکه و در حال نگاه کردن به تنه های درختان، به حالت متقاطع شاخه های دوست داشتنی شان؟ جوابم دومی بود. چه آرامشی دارد نگاه به درخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 22:39  توسط مریم   | 

امروز در صف بانک که تقریباً چیزی بیش از یک ساعت طول کشید، فهمیدم که عرضه یواشکی کاری ندارم. وقتی برگه نوبت را گرفتم دیدم نوشته ۱۱۳ نفر پیش از من در صف هستند. بدتر از همه این بود که روزنامه هم خیلی دیر شده بود. نشستم بر پله ها و سعی کردم آرام باشم و "داستایوفسکی و آنا" را بخوانم.

به خاطر صف طولانی، تعدادی از کسانی که برگه نوبت گرفته بودند، نایستاده و رفته بودند، برای همین هر بار که بلندگو شماره ای را می گفت که هیچ کس از جایش نمی جنبید و معلوم بود که طرف رفته، وسوسه می شدم به جایش بروم جلوی باجه و اگر مسئول باجه هم برگه نوبتم را خواست بگویم، ای وای انداختم دور. ولی هر بار می ترسیدم آبرویم برود و یک دفعه مسئول باجه یا یکی از منتظران! چیزی بگوید که از خجالت آب شوم.

آخر سر دیدم که نخیر این کاره نیستم انگار من و کم کم ساعت دارد ۲ می شود و باید قید روزنامه رفتن را هم بزنم، که بلند شدم رفتم جلوی یکی از باجه ها و خیلی محترمانه گفتم لطفاً کار من را راه بیاندازید زودتر تا اخراجم نکرده اند و گردنم را هم کج کردم.

نتیجه اینکه کارم راه انداخته شد. بی سر و صدا، بی آبروریزی.

بی ربط: امروز بعد از صفحه بندی روزنامه نشستم و برای دلخوشی چند تا از شعرگونه های کیارستمی را مرور کردم. عاشق رنگ ها و فضاهایشان هستم:

در زیارتگاه
به هزار چیز اندیشیدم
بیرون که آمدم
برف نشسته بود

بی ربط بعدی: شماره اول (با توزیع عمومی) روزنامه بالاخره امروز درآمد. گزارشم را هم در زیر لینک می کنم. فقط باید بگویم سایت هنوز مشکل دارد و نهایی نیست.

حالا این هم گزارشم از آخرین تغییرات مواد و کتاب های درسی: برنامه های شیک، مدارس بدون بخاری

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 22:22  توسط مریم   | 

روی میزم مجسمه سه میمونی را گذاشته ام که یکی شان دهانش را گرفته، یکی شان چشم هایش را و آن دیگری گوش هایش را. فکر می کنم این مجسمه هندی باید نماد آزادی و دموکراسی باشد. مدام چشمم به آنها می خورد و احساس راحتی عجیبی می کنم. انگار که می گویند خود خودت باش، ما آزاری به تو نمی رسانیم.

حس امنیت داشتن در رابطه یعنی اینکه بتوانی رویت را برگردانی و مطمئن باشی که از پشت چاقو نخواهی خورد.

ندارم این حس را. یعنی بیشتر اوقات ندارم و مطمئن نیستم رویم را که برگرداندم، چاقویی تا دسته فرو نرود در پشتم.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 21:33  توسط مریم   |