دوست یعنی کسی که با تو قدم می زند دو نصف شب در خیابان های برفی. یعنی کسی که صبح در کنارش از خواب بیدار می شوی، آنچنان آرام که او نپرد از خواب. کسی که خوابِ خواب است وقتی که تو ایستاده ای پشت پنجره و به شهر برفی نگاه می کنی.
شاید یکی از درخشان ترین صحنه های فیلم "مرا به یاد آور عشق من"، وقتی بود که زن و مرد فیلم که بعد از سال ها دوباره به هم رسیده اند از هم سوالی ساده را می پرسند. از هم می پرسند که "چه شد که از هم جدا شدند؟" و هیچ کدام جوابش را به یاد ندارند.
به نظرم آنقدر زمان مساله عجیبی است که آدم چشم باز می کند و می بیند حتی جدی ترین مسایل هم با گذشت زمان رنگ شان را از دست داده اند.
ناآرام است جهان
با من بخواب
كه در بيداريها خبري نيست
با من بخواب عزبزم
جهان جاي سرد و تاريكي است
دیروز به دعوت "مادران صلح ایران" تجمعی در مقابل سفارت فلسطین برگزار شد که من هم رفتم تا هم گزارشی برای روزنامه بنویسم و هم تنفر خودم را بالاخره در یک جایی نسبت به این کشتار لعنتی نشان بدهم. اما حتی این تجمع هم به کتک خوردن فعالان زن و اسپری خردل و باتوم کشیده شد.
ابتدا یک گروهی آمدند کنار زنان صلح طلب ایستادند که شروع به الله اکبر گفتن با صدای بلند - بلند تر از بلندگوی زنان - کردند. بعد در مقابل شعارهای صلح طلبانه زنان و مردان، آن ها صلح طلبی را سازشکاری خواندند و شعار "مرگ بر سازشکار" و "مرگ بر صلح طلب" دادند. نیروی انتظامی هم با همه این ها آشنایی داشت و چاق سلامتی می کرد.
بالاخره زنان به آن طرف خیابان رفتند و پشت به سفارت و رو به خیابان فلسطین ایستادند و شعار "صلح صلح آتش بس" سر دادند. شعاری که با " جنگ جنگ پیروزی" از طرف آن های دیگر از آن سوی خیابان پاسخ گرفت. حالا دیگر افراد آن ها هم زیاد شده بودند و وقتی نگاه می کردی به نظرت می رسید این دو گروه دارند تجمعی در مخالفت با آرای همدیگر انجام می دهند . اما از یک نگاه دیگر هم وقتی زنان پشت به سفارت ایستاده بودند و آنها رو به آن شعار می دادند به نظر می رسید این زنان دارند از فلسطین دفاع می کنند. چون معمولا هم همه جای دنیا می روند جلوی سفارت اسرائیل و به طرفش شعار می دهند!
در این میان ناگهان دیدم که یک لباس شخصی رها را دارد حسابی می زند تا دوربینش را بگیرد که آخر سر هم گرفت. یک دوربین کنن سِ دِ. بعد هم آزاده فرقانی را که با بچه چند ماهه اش آنجا بود، زد.
پسر جوان لباس سیاهی که کنار دستم ایستاده بود، آرام در موبایلش زمزمه می کرد: "نمی دانیم این ها کی هستند! هر چه هم می گوییم از کجا آمده اید جواب نمی دهند. دارند اغتشاش ایجاد می کنند. دارند کتک می زنند." پس آنها چند دسته بودند و یکی رفتار آن دیگری را حتی پیش بینی هم نکرده بود چه برسد که اطلاع داشته باشد!
ندیدم چطور، ولی بهمن را هم زدند و در صورتش اسپری پاشیدند. بعد در میدان که دیدمش صورتش حسابی ورم کرده بود. خودش هم گزارش کاملی از آن جا در سایت کانون زنان ایرانی نوشته که در این صفحه می توانید بخوانیدش.
این هم گزارش سایت تغییر برای برابری است از تجمع دیروز و این یکی هم گزارش تصویری سایت میدان زنان که عکس هایش را مریم مجد گرفته است.
جالب تر از همه خبری بود که به صورت واحد تا آن جایی که من دیدم به روی سایت خبرگزاری فارس، موج، آفتاب و سایت دولت ، یعنی سایت های دست راستی، رفت. خبرها حتی یک واو هم با هم فرق نداشتند، در آنها به جای عکس اصلی تجمع از عکس زنان چادری استفاده شده بود و به نوشتن دو شعار "مرگ بر اسرائیل" و "مرگ بر آمریکا" که آن مردان داده بودند، اکتفا شده بود.
خبر در خبرگزاری فارس
خبر در موج
خبر در آفتاب
خبر در سایت دولت
در صورتی که شعارهای مادران صلح خیلی زنانه تر و صلح طلبانه بود. شعارهایی مثل "کودکانگرسنه غزه را نکشید" یا "زندگی را به غزه برگردانید".
دیروز گزارشی نوشتم درباره آغاز به کار شبکه تلویزیونی فارسی بی بی سی که البته از محافظه کاری مدیران روزنامه یا هر چیز دیگر که بشود اسمش را گذاشت، حتی یک تیتر ناقابل هم از آن به صفحه یک نرفت. با اینکه در گزارشم به جز اطلاعاتی که ارایه داده ام، با بیژن نوباوه، نماینده مجلس، هم حرف زده ام و نظراتش را، که به نوعی نظرات دولت ایران است، منعکس کرده ام. تا دیشب ساعت ۱۰و نیم شب هم که در روزنامه بودم خبری از این حرف ها نبود و حتی حرف تیتر یک شدن گزارشم در میان بود. به علاوه وقتی که سرمقاله روزنامه هم یادداشتی است درباره آغاز به کار شبکه فارسی بی بی سی (که دیروز از مسعود بهنود گرفتم)؛ قاعدتاً لااقل یکی از تیترهای صفحه ی یک باید مربوط به آنچه که سرمقاله پیرامونش نوشته شده است، باشد. که نیست.
با این همه در این فضای لعنتی آدم نمی داند حتی باید به چه کسی خرده بگیرد و از چه چیزی دلخور شود! در هر صورت گزارشم در اینجا قابل دسترسی است، جرح و تعدیل شده یادداشت مسعود بهنود هم در اینجا وجود دارد.
گزارشی از طریق ایمیل به دستم رسیده درباره دفن شهدا در دانشگاه تهران. نویسنده گزارش به صحنه به زعم خود "جالبی" اشاره کرده، صحنه ای که گویا "باعث تفریح و تمسخر دانشجویان حاضر در صحن دانشگاه" شده، و آن صحنه این بوده که "پس از پایان مراسم، برگزارکنندگان آن اقدام به توزیع غذا در میان دستجات عزادار نمودند که یورش ایشان به دریافت سهمیه غذا و هرج و مرج بوجود آمده از گرفتن سبقت از یکدیگر برای قاپیدن بشقابهای غذا صحنه های کمدی به یاد ماندنی ای را به نمایش گذاشت."
اما من با خواندن جملات بالا فکر کردم که "تمسخر" این گروه خاص به خاطر هول زدن برای غذا کمی بی انصافی است. چون خودم که تاسوعا و عاشورای امسال را از نیاوران تا چهارراه گلوبندک تهران گشته ام، در میان فقیر و غنی و مذهبی و ظاهراً مدرن، جز هول زدن برای عدس پلو و چلومرغ و شله زرد و کلاً "نذری" و خوردنی چیزی ندیده ام. پس چرا باید چنین صفتی که واقعاً به نظر می رسد بیش از تعلق به یک گروه خاص، صفتی ملی شده است، برای مضحکه ی یک گروه خاص به کار برده شود؟ هرچند آن گروه، گروه دلخواه ما نباشد و حتی به نوچگی و صفاتی از این دست بشناسیمش!
مثل اینکه بگوییم آنهایی که برای نماز جمعه می روند به طرز مضحکی بد رانندگی می کنند. این مسلماً می تواند درست باشد اما موضوع این است که کلاً همه ما ایرانی ها بد و خلاف رانندگی می کنیم نه فقط نماز جمعه بروها! چه خوشمان بیاید چه بدمان، با این صفات نمی توانیم دق دلی مان را خالی کنیم چرا که خودمان هم پایمان وسط است.
ـ چند روز پیش عکس نماینده اسرائیل را در سازمان ملل نگاه می کردم. مانده بودم چطور خجالت نمی کشد و چشم در چشم نماینده ملت ها می دوزد؟ تو رو خدا نگوئید مگر فلانی و بهمانی خجالت می کشند که او بکشد! مسلماً من هم می دانم که دریدگی صرفاً در انحصار یک سیاستمدار و یک دولت خاص نیست! اینجا را هم، که یکی از آخرین اخبار درباره غزه است، بخوانید که معلوم تر شود که یک کشور چطور می تواند وقیح چشم در چشم جهان بدوزد و دروغ بگوید.
ـ ترکش های غزه بدجوری دارد به درون مرز های ما می خورد. از حمله به دفتر و خانه شیرین عبادی گرفته تا توقیف کارگزاران و تا آتش زدن و در نهایت بستن شعب "بنتون". در روزنامه پنجشنبه گزارشی نوشتم از توقیف کارگزاران که می توانید اینجا ببینیدش (در ستون سمت راست زیر یادداشت! لینک ثابت ندارد نمی دانم چرا!). برای فردا هم گزارشی از بستن شعب "بنتون" نوشته ام که می توانید اینجا بخوانیدش.
ـ در ماشین هستیم. در خیابان ولی عصر نرسیده به تجریش. فهیمه و "او" و من. قاشق قاشق بستنی توت فرنگی را همراه با طعم های دیگرش فرو می دهم و از جنگ حرف می زنیم، جنگی که شاید روزهای آینده ما را هم درگیر خودش کند. من می ترسم. از این همه ناامن بودن زندگی که لحظه بعدت را نمی دانی چه کاره ای، می ترسم. دلم می خواهد تا ابد در آغوش "او" باشم و حتی اگر موشک و بمب و توپ و تانکی هم قرار بود دوباره به سرنوشتمان گره بخورد در آن امن ترین لحظه و جغرافیای عالم بمانم.
ـ چگونه دوستت دارم؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامرئی
به اندازه پایان هستی
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع
تو را آزادانه دوست دارم
...
(الیزابت بارت برانینگ، از کتاب آبی کوچک عشق)
می گوید از شعرهای ترجمه شده لذت نمی برد. جا به جا می شوم در تختم و می خوانم:
من از تن جان خواهم کند
من جان کنده از تن
زیر پا
صاف خواهم کرد
چطور می شود این را دوست نداشت، و نفهمید؟
یا این یکی را:
از نو عاشق
باز روشن خواهم کرد خم ابرو به آتش
باز خواهم چرخاند
خم ابروی به آتش روشنم را
در قمارخانه ها
آواره های بی خانه را
خانه
خانه های سوخته است
۱- هر دو از شعرهای مایاکوفسکی و ترجمه م.کاشیگر است.
۲- چطور باید دچار سوء برداشت از این شده باشید آخر؟! عروسی من نبود، عروسی برادرم بود. برگزار و تمام شد. به هر حال ممنون از تبریک اما من از مراسم ازدواج بیزارم و برای خودم چنین چیزهایی در میان نخواهد بود. لباس عروسی و نقل و نبات و فیلمبرداری و از این قبیل چیزها بماند برای آنهایی که دلشان زیادی خوش است به "بهانه های ساده خوشبختی!"
از صبح تا شب در خیابان. این شده زندگی من در این دو روزی که حالم بهتر شده، و هی مجبورم که بدوم. البته از آن مجبور بودن های ملس است مجبور بودن های این روزها.
دیگر هیچ، بجز اینکه شنیدن این را دوست دارم، دوباره و دوباره و دوباره...
سرما خورده ام حسابی. هم دیروز و هم امروز روزنامه نرفته ام. البته دیروز مصاحبه ام را که با مهدی امین منصور، مشاور عالی وزیر آموزش و پرورش، انجام داده بودم، نوشتم و فرستادم. امروز هم چاپ شده. می توانید اینجا بخوانیدش.
امین منصور درباره طرح های آموزش و پرورش برای "پژوهش محور" کردن مدارس حرف زد، و من سوال کردم که در حالی که مدارس زیر ۱۵ نفر دارند منحل می شوند و خیلی از بچه های روستاها بی مدرسه می مانند، وقتی جمعیت کلاس های درس حتی در تهران بالای چهل نفر است، وقتی سرانه مدارس هنوز پرداخت نشده و مدیر پول آب و برق را هم ندارد که بدهد، چطور می شود از "پژوهش محور" کردن مدارس حرف زد. او در جواب گفت مدارس زیر ۱۵ نفر اگر منحل شده اند، تخلف صورت گرفته است، اگر کلاس بالای چهل نفر داریم، تخلف صورت گرفته است و موارد تخلف هم در صورت گزارش، رسیدگی می شوند. گفت سرانه هم در دو نوبت پرداخت شده و همچین چیزی کذب است.
خلاصه مصاحبه ما با همین روند انجام گرفت که از من اصرار و از ایشان انکار!
+ تجمیع مدارس و مساجد و منازل و ...، پست وبلاگی فهیمه درباره یکی از آخرین خبرهای اعلام شده از سوی همین مشاور عالی آموزش و پرورش. امین منصور در گفت و گوی قبلی که با او داشتم و شنبه منتشر شد، از تجمیع مدارس و مساجد خبر داده بود.
+ طرح مدارس مسجدمحور «خدمت به دین نیست»، مصاحبه رادیو زمانه با شیرزاد عبداللهی ، کارشناس حوزه آموزش و پرورش، درباره طرح "تجمیع مدارس و مساجد."
دفتر کانون مدافعان حقوق بشر پلمب شد. دیروز و قبل از برگزاری مراسم شصتمین سالگرد صدور اعلامیه حقوق بشر. با نرگس محمدی (نایب رئیس کانون) حرف زدم دیشب. می گفت در خیابان، در راهرو ها، در هر جایی که فکر ش را بکنید پر از مامور است. می گفت وقتی به آنها گفته است که باید برای ورود به ساختمان مجوز ارایه کنید، توهین کرده اند که «اگر زن نبودی لنگت را می گرفتیم و پرتت می کردیم بیرون.» بعد هم که بدون ارایه هیچ سند قضایی دست به پلمب کانون زدند. می گفت چند نفری هم مدام در حال فیلمبرداری هستند. همه جور نیرویی هم مثل اینکه آنجا بوده است. لباس شخصی، نیروی انتظامی، اماکن، کلانتری محل و ... .
با اینکه هیچ چیزی به عنوان علت پلمب به اعضای کانون مدافعان حقوق بشر گفته نشده، خبرگزاری مهر، در خبری که دیروز تنها دو یا سه ساعت پس از پلمب دفتر کانون منتشر کرده، «علت» پلمب را به تشریح بیان کرده است. اینجا
+ اطلاعیه شماره یک و دو کانون مدافعان حقوق بشر درباره پلمب دفتر این کانون
کوچه و پس کوچه های شوش. انگار دوباره همان دختر دامن صورتی شده ام که در حاشیه یک شهر از آسیایی دورتر بودم. همانقدر دورم که آسیای دور. اما اینجا نه حاشیه که داخل شهر خودمان است، هر چند بیش از واقعیت به کابوس شبیه باشد.
از صبح که به «خانه خورشید»، مرکز غیر دولتی کاهش آسیب اعتیاد زنان، رفته ام، تصویرهای پشت هم ردیف شده فقر، اعتیاد و پوسیدگی از ذهنم نمی رود.
تن صداها، رنگ نگاه ها، حتی تکان های سینه زنی که در جشن یلدای این مرکز می رقصید، هیچ چیز طعم زندگی نداشت آنجا، لااقل طعم زندگی آشنای من را.
و واقعاْ افتخار می کنم به زنانی که این مرکز را با دست خالی ساخته اند و حالا هم با دست خالی اداره اش می کنند به امید اینکه بتوانند فقط و فقط کمی در زندگی زنانی معتاد از طبقات بسیار پایین جامعه تغییر ایجاد کنند.
