تبليغاتX
مرغ مینا

مرغ مینا

برای زندگی، چه مجلس جشن و سرور، چه تراژدی ای ژرف!

دلجویی چیزی است که تک تک سلول های بدنم نیازش دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 0:1  توسط مریم   | 

خوب نیستم. به چند زبان زنده دنیا بگویم تا دوستان و آشنایان و نزدیکان و رفقا و ... باورشان شود؟ تا خیالشان جمع شود و بگذارند همین طوری که دارم روزهایم را کشان کشان طی می کنم، طی کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 12:59  توسط مریم   | 

صبح باران آمده و من خواب بوده ام. یعنی صدایش را هم شنیدم که می بارید، اما خوابم برد دوباره. حالا غمگینم، مثل کسی که واقعه ای را از دست داده باشد که حتی زندگی اش به دیدنش می ارزیده است. مخصوصاْ در این فضای دلتنگی و اندوهی که دارم...

دیشب مدام این ترانه تکرار شده است در اتاقم و تا صبح گوشش داده ام: تسکین دلم باش ای ماه/ تو که توی دل من جا داری/ ...

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 12:31  توسط مریم   | 

این بار صفحه زندگی روزمره اختصاص داشت به بحث آشغال. یعنی اینکه چرا با اینکه می دانیم نباید آشغال بریزیم، ولی می ریزیم. یا اینکه تولید روزافزون زباله چه تاثیری بر محیط زیست دارد. چطور می شود بیشتر از مواد قابل بازیافت استفاده کرد بجای این همه استفاده از پلاستیک و ... .

- تحلیل جامعه شناختی یک پرسش: چرا آشغال می‌ریزیم؟/ همه متهم هستیم : گزارش خودم از عادت زشت آشغال ریختن های خودمان یعنی ایرانی های عزیز!

ـ گفت‌وگو با مه‌لقا ملاح، موسس «جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست»/ زنان با تغییر روش زندگی شان جهان را نجات دهند : این هم مصاحبه ای است که با خانم ملاح، فعال محیط زیستی، انجام داده ام، و البته با اسم مستعار نوشته ام. پیشنهاد می کنم توصیه های او را درباره چگونگی استفاده بهتر و صرفه جویانه تر از مواد غیرقابل بازیافت و همچنین درست کردن کمپوست در خانه برای تبدیل خانگی زباله به کود، حتماْ بخوانید.

و در آخر این شما و این یادداشت فوق العاده آقای قاضیان با عنوان چندپهلو ی "فرهنگ آشغال".

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 17:14  توسط مریم   | 

از در دفتر خدمات مشترکین مخابرات می روم داخل. در مقابل متصدیان پاسخ گویی دفتر می ایستم. دارم با یکی از آنها حرف می زنم که بغل دستی اش که پسر جوانی است، می گوید: خانم حجابت رو رعایت کن. دست می برم طرف شالم و می بینم که تقریباْ افتاده بوده و متوجه اش نبوده ام.رویم را به طرفش بر نمی گردانم. قبض تلفن را می گیرم. می آیم بیرون. دارم نوک ناخن انگشت اشاره دست راستم را می جوم، شاید از لج دیکتاتوری گسترده ی نفس گیر، که مردی که از رو به رو می آید برای اینکه متلکی انداخته باشد می گوید:دستت رو بیار از دهنت بیرون. رد می شوم. پول تلفن را واریز می کنم. بر می گردم به مخابرات. باید بروم این بار به باجه ی همانی که تذکر داده بود. سرش شلوغ است. قبض پرداخت شده را می گیرم به سمتش، سرش را می آورد بالا. آرام می گوید اگر ناراحتتان کردم ببخشید. لابد منتظر است که چیزی بگویم تا توضیح دهد که اگر همچین تذکری نمی داد فلان طور و بهمان طور می شد. اما من هیچ چیزی نمی گویم. تنها شانه ام را می اندازم بالا و لبخندی می زنم انگار که بخواهم بگویم که چه اهمیتی دارد؟

می آیم در خیابان. گریه ام گرفته است از دیکتاتوری گسترده ی نفس گیر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 0:33  توسط مریم   | 

...ارسطو در اخلاق نیکوماخوس می گوید، در برخی موارد ... عفو وجود دارد، آن گاه که از فردی به دلیل شرایطی که هیچ کس تحمل نخواهد کرد، خطایی سر بزند...عفو فضای کوچکی است، روزنی است که دنیا در آن عقب می نشیند و آدم را به حال خود می گذارد...
(از قصه دریاچه بهشت، از مجموعه داستان نقشه هایت را بسوران، ترجمه مژده دقیقی عزیز)

می خواهم جوابت را بدهم. اما نمی خواهم فکر کنی که دارم استعاره و ایهام و ... به هم می بافم. می خواهم بدانی که این چیزی که می گویم کامل ترین جوابی است که برایت دارم. تو مثل عطر من هستی. ممکن است به طور واضح به آن یا موضوعی پیرامون آن فکر نکنم، اما باز هم بویش همه روز احاطه ام کرده است. "احاطه" را با خودت تکرار کن عزیزم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:44  توسط مریم   | 

از هفته گذشته دوشنبه ها صفحه ای در روزنامه دارم با عنوان "زندگی روزمره". قرار است آقای قاضیان هم هر هفته در همین صفحه یادداشتی در ستونی با نام "در حوالی زندگی" داشته باشد. دوشنبه ی گذشته که برای بار اول صفحه "زندگی روزمره" در آمد، گزارشی نوشتم درباره اینکه چرا مردم ما شاد نیستند که با تیتر "دولت هست، شادی نیست"، در صفحه منتشر شد. و یادداشت مثل همیشه پاکیزه و خوب آقای قاضیان هم در همین ارتباط با عنوان "سیاست شادی و زخم هایش" منتشر شد.

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:15  توسط مریم   |